Account: (login)

Are you the publisher? Claim this channel

Search in 125,776,147 RSS articles:

Channel Description:

nininaz83's description

Latest Articles in this Channel:

  • 12/05/08--11:56: شکلات!! (chan 2802446)
  • با یه شکلات شروع شد.

    من یه شکلات گذاشتم تو دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دست من.

    من بچه بودم اونم بچه بود.

    سرمو بالا کردم سرشو بالا کرد.

    دید که منو میشناسه.

    خندیدم.

    گفت: دوستیم؟ گفتم: دوستِ دوست.

    گفت: تا کجا؟گفتم: دوستی که تا نداره!

    گفت: تا مرگ! خندیدم و گفتم : من که گفتم تا نداره !

    گفت: بااشه! تا پس از مرگ !گفتم: نه نه نه نه !تااااا ندااره!!!

    گفت:قبول!تا اونجا که همه دوباره زنده میشن. یعنی زندگی پس از مرگ. بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم ! تا هرجا که باشه منو تو باهم دوستیم!!

    خندیدم و گفتم : تو براش تا هرکجا که دلت می خواد یه تا بذار! اصلاً یه تا بکش از سر این دنیا تا اون دنیا!! اما من اصلاً براش تا نمیذارم!!

    نگام کرد.نگاش کردم!

    باور نمی کرد.می دونستم اون می خواست حتماً دوستیِ ما تا داشته باشه!دوستیِ بدونِ تا رو نمی فهمید!

                                            ************

    گفت: بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم.

    گفتم: باشه تو بذار!

    گفت:شکلات !! هر بار که همدیگه رو می بینیم یه شکلات مالِ تو یکی مالِ من !!باشه؟؟

    گفتم: باشه !!

    هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم یه شکلات تو دستِ من!باز همدیگه رو نگاه می کردیم!یعنی که دوستیم! دوستِ دوست!!

    من تندی شکلاتمو باز می کردم میذاشتم تو دهنم و تند و تند می مکیدم.

    می گفت: شکمووو!تو دوستِ شکموی منی!!

    و شکلاتش رو میذاشت توی یه صندوقچه کوچولوی قشنگ!!

    می گفتم بخوووررِش!می گفت :تموم میشه.میخوام تموم نشه .برای همیشه بمونه!!

    صندوقش پر از شکلات شده بود.هیچ کدووومش رو نمی خورد!من همشُ خورده بودم!

    گفتم:اگه یه روز شکلات هاتو مورچه ها بخورن؟ یا کرما؟ اونوقت چیکار میکنی؟

    گفت :مواظبشون هَسسستَم!!!

    می گفت:میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم!

    و من شکلات هامو میذاشتم توی دهنم و می گفتم:نه نه نه!!! تاااا نه!!دوستی که تا نداره!

                               ************

    یک سال... دو سال...چهار سال...هفت سال...ده سال...بیییییست سالی شده...

    اون بزرگ شده منم بزرگ شدم.

    من همه ی شکلات هامو خوردم.اون همه ی شکلات هاشو نگه داشته!

    اون اومده امشب تا خداحافظی کنه!!میخواد بره!!بره اون دور دوراا !میگه میرم اما زود برمیگردم!!

    من که میدونم میره و دیگه برنمیگرده!

    یادش رفت به من شکلات بده!من که یادم نرفته!

    یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این برای خوردنِ!یه شکلاتم گذاشتم کف اون دستش. اینم آخرین شکلات برای صندوقِ کوچیکت!!

    یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتاش!!

    هر دوتا رو خورد!!

    خندیدم!!!

    میدونستم دوستی من تا نداره!میدونستم دوستی اون تا داره! مثل همیشه!!

    خوب شد همه ی شکلاتامو خوردم!اما اون هیچ کدومشو نخورده!

    حالا با یه صندوق پر از شکلات های نخورده چییییکاااار مییی کنه؟؟؟

                                      ************


  • 03/21/09--05:42: زیبا ترین قلب (chan 2802446)
  • مرد جوانی وسط شهری ایستاده بود وادعا می کرد که زیباترین قلب را در آن شهر دارد.قلب او کاملا سالم بود و هیچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود.پس همه تصدیق کردند که قلب او براستی زیباترین قلبی است که تاکنون دیده اند.مرد جوان در کمال افتخار با صدای بلندتر به تعریف از قلب خود پرداخت. ناگهان پیرمردی جلوی جمعیت آمد و گفت:"اما قلب توبه زیایی قلب من نیست"
    مرد جوان و بقیه جمیت به قلب پیرمرد نگاه کردند.قلب او با قدرت تمام می تپید،اما پر از زخم بود.قسمت هایی از قلب او برداشته شده و تکه هایی جایگزین آنها شده بود؛اما آنها به درستی جای تکه های خالی را پر نکرده بودند و گوشه هایی دندانه دندانه در قلب او دیده می شد.در بعضی نقاط شیارهای عمیقی وجود داشت که هیچتکه ای آنها را پر نکرده بود.مردم با نگاهی خیره به او می نگریستند.
    مرد جوان به قلب پیرمرد اشاره کرد و با خنده گفت:«توحتما شوخی می کنی؟قلبت را با قلب من مقایسه کن. قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بریدگی است.
    پیرمرد گفت: «درست است.قلب تو سالم به نظر می رسد،اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم.می دانی، هر کدام از این زخمها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام؛من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشیده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه بخشیده شده قرار داده ام. اما چون این تکه ها مثل هم نبوده اند،گوشه هایی دندانه دندانه در قلبم دارم که برایم عزیزند،چرا که یاد آور عشق میان دو انسان هستند.
    بعضی از وقت ها قلبم را به کسانی بخشیده ام، اما آنها چیزی از قلب خود به من نداده اند. این ها همین  شیارهای عمیقی هستند که گرچه درد آورند، اما یادآور عشقی هستند که داشته ام.امیدوارم که روزی آنها هم بازگردند واین شیارهای عمیق را با تکه هایی که من در انتظارش بوده ام پر کنند.حالا می بینی که زیبایی واقعی چیست؟

    مرد جوان بی هیچ سخنی ایستاد.در حالی که اشک از گونه هایش سرازیر بود،به سمت پیرمرد رفت.از قلب جوان و سالم خود، تکه ای بیرون آورد و با دستهای لرزان به پیرمرد تقدیم کرد. پیرمرد آن را گرفت و در قلبش جای داد و بخشی از قلب پیر و زخمی خود را جای زخم قلب مرد جوان گذاشت.
    مرد جوان به قلبش نگاه کرد؛ دیگر سالم نبود، اما از همیشه زیباتر بود.

    عشق از قلب پیرمرد به قلب او نفوذ کرده بود.

     


  • 04/25/09--13:27: ارزشمندترین چیزهای زندگی (chan 2802446)
  •  ارزشمندترین چیزهای زندگی معمولا دیده نمیشوند ویا لمس نمیگردند، بلکه در دل حس میشوند.

    پس از 21 سال زندگی مشترک همسرم از من خواست که با زن دیگری برای شام و سینما بیرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولی مطمئن است که این زن هم مرا دوست دارد و از بیرون رفتن با من لذت خواهد برد.

    زن دیگری که همسرم از من میخواست که با او بیرون بروم مادرم بود که 19 سال پیش از این بیوه شده بود ولی مشغله های زندگی و داشتن 3 بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقی ونامنظم به او سر بزنم

    .آن شب به او زنگ زدم تا برای سینما و شام بیرون برویم. مادرم با نگرانی پرسید که مگر چه شده؟ او از آن دسته افرادی بود که یک تماس تلفنی شبانه و یا یک دعوت غیر منتظره را نشانه یک خبر بد میدانست

    .به او گفتم: بنظرم رسید بسیار دلپذیر خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشیم. او پس از کمی تامل گفت که او نیز از این ایده لذت خواهد برد

    .آن جمعه پس از کار وقتی برای بردنش میرفتم کمی عصبی بودم. وقتی رسیدم دیدم که او هم کمی عصبی بود کتش را پوشیده بود و جلوی درب ایستاده بود، موهایش را جمع کرده بود و لباسی را پوشیده بود که در آخرین جشن سالگرد ازدواجش پوشیده بود. با چهره ای روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتی سوار ماشین میشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم برای گردش بیرون میروم و آنها خیلی تحت تاثیر قرار گرفته اند و نمیتوانند برای شنیدن ما وقع امشب منتظر بمانند

    .ما به رستورانی رفتیم که هر چند لوکس نبود ولی بسیار راحت و دنج بود. دستم را چنان گرفته بود که گوئی همسر رئیس جمهور بود. پس از اینکه نشستیم به خواندن منوی رستوران مشغول شدم. هنگام خواندن از بالای منو نگاهی به چهره مادرم انداختم و دیدم با لبخندی حاکی از یاد آوری خاطرات گذشته به من می نگرد، و به من گفت یادش می آید که وقتی من کوچک بودم و با هم به رستوران میرفتیم او بود که منوی رستوران را میخواند. من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسده که تو استراحت کنی و بگذاری که من این لطف را در حق تو بکنم.هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولی داشتیم، هیچ چیز غیر عادی بین ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پیرامون وقایع جاری بود و آنقدرحرف زدیم که سینما را از دست دادیم

    .وقتی او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بیرون خواهد رفت به شرط اینکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم.

    وقتی به خانه برگشتم همسرم از من پرسید که آیا شام بیرون با مادرم خوش گذشت؟ من هم در جواب گفتم خیلی بیشتر از آنچه که میتوانستم تصور کنم

    .چند روز بعد مادر م در اثر یک حمله قلبی شدید درگذشت و همه چیز بسیار سریعتر از آن واقع شد که بتوانم کاری کنم.کمی بعد پاکتی حاوی کپی رسیدی از رستورانی که با مادرم در آن شب در آنجا غذا خوردیم بدستم رسید.یادداشتی هم بدین مضمون بدان الصاق شده بود: نمیدانم که آیا در آنجا خواهم بود یا نه ولی هزینه را برای 2 نفر پرداخت کرده ام یکی برای تو و یکی برای همسرت.و تو هرگز نخواهی فهمید که آنشب برای من چه مفهومی داشته است، دوستت دارم پسرم

    .در آن هنگام بود که دریافتم چقدر اهمیت دارد که بموقع به عزیزانمان بگوئیم که دوستشان داریم و زمانی که شایسته آنهاست به آنها اختصاص دهیم. هیچ چیز در زندگی مهمتر از خدا و خانواده نیست. زمانی که شایسته عزیزانتان است به آنها اختصاص دهید زیرا هرگز نمیتوان این امور را به وقت دیگری واگذار نمود.این متن را برای همه کسانی که والدینی مسن دارند بفرستید. به یک کودک، بالغ و یا هرکس با والدینی پا به سن گذاشته. امروز بهتر از دیروز و فرداست.

     

     


  • 05/16/09--14:35: خدا وجود ندارد؟؟؟ (chan 2802446)
  • مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت
    در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت.
    آنها به موضوع «خدا » رسیدند، 

    آرایشگر گفت من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد

    مشتری پرسید :چرا؟ 
    آرایشگر گفت 

     کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد
    اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟
    بچه های بی سرپرست پیدا می شدند؟ این همه درد و رنج وجود داشت؟
    نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیز ها وجود داشته باشند
    مشتری لحظه ای فکر کرد،اما جوابی نداد؛چون نمی خواست جروبحث کند
    آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت
    در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده
    مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت
    به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند
    آرایشگر با تعجب گفت:چرا چنین حرفی می زنی؟
    من این جا هستم،همین الان موهای تو را کوتاه کردم
    مشتری با اعتراض گفت : نه!!! آرایشگر ها وجود ندارند،
    چون اگر وجود داشتند،
    هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد
    آرایشگر گفت : نه بابا ؛ آرایشگر ها وجود دارند،
    موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند
    مشتری تایید کرد: دقیقا! نکته همین است
    خدا هم وجود دارد
    فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند
    برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد

     


  • 07/13/09--14:08: هو الحق (chan 2802446)

  • گفتم: خسته‌ام
    گفتی: لاتقنطوا من رحمة الله(زمر/۵٣)
    .:: از رحمت خدا نا امید نشید::..

    گفتم: هیشکی نمی‌دونه تو دلم چی می‌گذره
    گفتی: ان الله یحول بین المرء و قلبه(انفال/٢۴)
    .:: خدا حائل هست بین انسان و قلبش!

    گفتم: غیر از تو کسی رو ندارم
    گفتی: نحن اقرب الیه من حبل الورید(ق/١۶)
    .:: ما از رگ گردن به انسان نزدیک‌تریم

    گفتم: ولی انگار اصلا منو فراموش کردی!
    گفتی: فاذکرونی اذکرکم (بقره/١۵٢)
    .:: منو یاد کنید تا یاد شما باشم.

    گفتم: تا کی باید صبر کرد؟
    گفتی: و ما یدریک لعل الساعة تکون قریبا(احزاب/۶٣)
    .:: تو چه می‌دونی! شاید موعدش نزدیک باشه .

    گفتم: تو بزرگی و نزدیکت برای منِ کوچیک خیلی دوره! تا اون موقع چیکار کنم؟
    گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله(یونس/١٠٩)
    .:: کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه

    گفتم: خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم کوچیک... یه اشاره‌ کنی تمومه!
    گفتی: عسی ان تحبوا شیئا و هو شر لکم(بقره/216)
    .::
    شاید چیزی که تو دوست داری، به صلاحت نباشه

    گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل... اصلا چطور دلت میاد؟
    گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم(بقره/143)
    .::
    خدا نسبت به همه‌ی مردم - نسبت به همه - مهربونه

    گفتم: دلم گرفته
    گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا(یونس/85)
    .::مردم به چی دلخوش کردن؟!) باید به فضل و رحمت خدا شاد باشن

    گفتم: اصلا بی‌خیال! توکلت علی الله
    گفتی: ان الله یحب المتوکلین(آل عمران/159)
    .::
    خدا اونایی رو که توکل می‌کنن دوست داره

    گفتم: خیلی چاکریم!
    ولی این بار، انگار گفتی: حواست رو خوب جمع کن! یادت باشه که:
    و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمأن به و ان اصابته فتنة انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الآخره(حج/11)
    .::
    بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت می‌کنن. اگه خیری بهشون برسه، امن و آرامش پیدا می‌کنن و اگه بلایی سرشون بیاد تا امتحان شن، رو گردون میشن. خودشون تو دنیا و آخرت ضرر می‌کنن 


  • 09/30/09--12:48: نامه ای از طرف ..... (chan 2802446)

  • امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی را به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
    تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی.
    تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی.
    موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
    احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی.
    آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید.
    دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...
    دوست و دوستدارت: خدا



  • 03/15/10--14:10: دزد و عارف (chan 2802446)
  • دزدی وارد کلبه فقیرانه عارفی شد این کلبه درخارج شهر واقع شده بود عارف بیداربود اوجز یک پتو چیزی نداشت .

    اوشب ها نیمی از پتو را زیر خود می انداخت ونیمی دیگر را روی خود می کشید  روزها نیز بدن برهنه خویش را با آن می پوشاند.

    عارف پیر دزد رادید وچشمان خود رابست ،مبادا دزد را شرمنده کرده باشد آن دزد راهی دراز را آمده بود، به امید آنکه چیزی نصیبش شود  .اوباید درفقری شدید بوده باشد، زیرا به خانه محقرانه این پیر عارف زده بود.

    عارف پتو را برسرکشیدوبرای حال زار آن دزد و نداری خویش گریست .

    "خدایا چیزی در خانه من نیست و این دزد بینوا بادست خالی و ناامید از این جا خواهد رفت.

    اگر او دوسه روز پیش مرا از تصمیم خویش باخبر ساخته بود ،می رفتم ، پولی قرض می گرفتم،

    وبرای این مردک بینوا روی تاقچه می گذاشتم"

     

    آن عارف فرزانه نگران نبود که دزد اموال اوراخواهد برد اونگران بود که چیزی در خور ندارد تا نصیب دزد شود

    واوراخوشحال کند .

    داخل خانه عارف تاریک بود .پیرمرد شمعی روشن کرد تا دزد بتواند درپرتو آن زمین نخورد وخانه را بهتر وارسی کند.

    استاد شمع را برد تا روی تاقچه بگذارد که ناگهان با دزد چهره به چهره برخورد کرد دزد بسیار ترسیده بود.

    او می دانست که این مرد مورد اعتماد اهالی شهر است بنابر این اگر به مردم موضوع دزدی او را بگوید همه باور خواهند کرد .

    اما آ?ن پیر عارف گفت: نترس آمده ام تا کمکت کنم داخل خانه تاریک است . وانگهی من سی سال است که در این خانه زندگی می کنم وهنوز هیچ چیز در آن پیدا نکرده ام بیا با هم بگردیم اگر چیزی پیدا کردیم پنجاه پنجاه تقسیمش می می کنیم .

    البته اگر تو راضی باشی. اگر هم خواستی می تونی همه اش را برداری زیرا من سالها گشته ام و چیزی پیدا نکرده ام .پس همه آن مال تو. بالاخره یابنده تو بودی .

    دل دزد نرم شد.استاد نه او را تحقیر کرد نه سرزنش.

    دزد گفت: مرا ببخشید استاد.نمی دانستم که این خانه شماست وگرنه جسارت نمی کردم.

    عارف گفت: اما درست نیست که دست خالی از این  جابروی.من یک پتو دارم هوا دارد سرد می شود لطف کن و این پتو را از من قبول کن.

    استاد پتو را به دزد داد دزد از اینکه می دید در آن خانه چیزی جز پتو وجود ندارد شگفت زده شد سعی کرد استاد را متقاعد کند تا پتو را نزد خود نگه دارد .

    استادگفت:  احساسات مرا بیش از این جریحه دارنکن دفعه دیگر پیش از این که به من سری  بزنی مرا خبر کن .

    اگر به چیزی خاص هم نیاز داشتی بگو تا همان را برایت آماده کنم تو مرا غافلگیر و شرمنده کردی

    می دانم که این پتوی کهنه ارزشی ندارد اما دلم نمی آید تو را بادست خالی روانه کنم لطف کن وآن را از من بپذیر .تا ابد ممنون تو خواهم بود .

    دزد گیج شده بود او نمی دانست چه کار کند . تا کنون به چنین آدمی برخورد نکرده بود. خم شد

    پاهای استاد را بوسید پتو را تا کرد و بیرون رفت.

    او وزیر و وکیل و فرماندار دیده بود ولی انسان ندیده بود .

    پیش از انکه دزد از خانه بیرون رود استاد صدایش کرد وگفت:

    فراموش نکن که امشب مرا خوشحال کردی من همه عمرم را مثل یک گدا زندگی کرده ام .

    من چون چیزی نداشتم از لذت بخشیدن نیز محروم بوده ام اما امشب تو به من لذت بخشیدن را چشاندی  ممنونم.

    هوا سرد شده بود . استادمی لرزید .

    استاد نشست وشعری سرود:

    دلی دارم خواهان بخشیدن به همه چیز

    اما دستانی دارم به غایت تهی

    کسی به قصد تاراج سرمایه ام آمده بود

    خانه خالی بود واوبادلی شکسته باز گشت.

    ای ماه کاش امشب از آن من بودی ، تو را به دزد خانه ام می بخشیدم



  • 11/19/10--07:06: ارزش دوست خوب! (chan 2802446)
  •   یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد.

    با خودم گفتم: 'کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!'

    من برای آخر هفته ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

    همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.

    عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.

    همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: ' این بچه ها یه مشت آشغالن!'

    او به من نگاهی کرد و گفت: ' هی ، متشکرم!' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

    من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟

    او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم... ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.

    او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.

    ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارک را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.

    صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،‌با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!' مارک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت..

    در چهار سال بعد، من و مارک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. مارک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.

    من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.

    او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.

    مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.

    من مارک را دیدم.. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.

    حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!

    امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است.. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: ' هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!'

    او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: ' مرسی'.

    گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: ' فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش.... اما مهمتر از همه، دوستانتان....

    من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.'

    من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.

    مارک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.

    او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.'

    من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.

    پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.

    من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.

     

    هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.

    خداوند ما را در مسیر زندگی یکدیگر قرار می دهد تا به شکلهای گوناگون بر هم اثر بگذاریم.

       ' دوستان،‌ فرشته هایی هستند که شما را بر روی پاهایتان بلند میکنند، زمانی که بالهای شما به سختی به یاد می‌آورند چگونه پرواز کنند.'

     

     


  • 01/11/11--02:58: قدر دانی (chan 2802446)
  • این پیام نه تنها برای بچه هایمان بلکه برای همه ما که در این جامعه امروزی زندگی می کنیم موثر می باشد.

    یک شخص جوان با تحصیلات عالی برای شغل مدیریتی در یک شرکت بزرگ درخواست داد. در اولین مصاحبه پذیرفته شد؛ رئیس شرکت آخرین مصاحبه را انجام داد. رئیس شرکت از شرح سوابق متوجه شد که پیشرفت های تحصیلی جوان از دبیرستان تا پژوهشهای  پس از لیسانس تماماً بسیار خوب بوده است، و هرگز سالی نبوده که نمره نگرفته باشد.

    رئیس پرسید: آیا هیچ گونه بورس آموزشی در مدرسه کسب کردید؟

    جوان پاسخ داد:  هیچ.   

    رئیس پرسید:  آیا پدرتان بود که شهریه های مدرسه شما را پرداخت کرد؟   

    جوان پاسخ داد:  پدرم فوت کرد زمانی که یک سال داشتم، مادرم بود که شهریه های مدرسه ام را پرداخت می کرد.   

    رئیس پرسید:  مادرتان کجا کار می کرد؟   

    جوان پاسخ داد:  مادرم بعنوان کارگر رختشوی خانه کار می کرد.   

    رئیس از جوان درخواست کرد تا دستهایش را نشان دهد. جوان دو تا دست خود را که نرم و سالم بود نشان داد.

    رئیس پرسید:  آیا قبلاً هیچ وقت در شستن رخت ها به مادرتان کمک کرده اید؟   

    جوان پاسخ داد:  هرگز، مادرم همیشه از من خواسته که درس بخوانم و کتابهای بیشتری مطالعه کنم. بعلاوه، مادرم می تواند سریع تر از من رخت بشوید.   

    رئیس گفت:  درخواستی دارم. وقتی امروز برگشتید، بروید و دستهای مادرتان را تمیز کنید، و سپس فردا صبح پیش من بیایید.   

    جوان احساس کرد که شانس او برای بدست آوردن شغل مدیریتی زیاد است. وقتی که برگشت، با خوشحالی از مادرش درخواست کرد تا اجازه دهد دستهای او را تمیز کند. مادرش احساس عجیبی می کرد، شادی اما همراه با احساس خوب و بد، او دستهایش را به مرد جوان نشان داد. جوان دستهای مادرش را به آرامی تمیز کرد. همانطور که آن کار را انجام می داد اشکهایش سرازیر شد. اولین بار بود که او متوجه شد که دستهای مادرش خیلی چروکیده شده، و اینکه کبودی های بسیار زیادی در پوست دستهایش است. بعضی کبودی ها خیلی دردناک بود که مادرش می لرزید وقتی که دستهایش با آب تمیز می شد. این اولین بار بود که جوان فهمید که این دو تا دست هاست که هر روز رخت ها را می شوید تا

    او بتواند شهریه مدرسه را پرداخت کند. کبودی های دستهای مادرش قیمتی بود که مادر مجبور بود برای پایان تحصیلاتش، تعالی دانشگاهی و آینده اش پرداخت کند.

    بعد از اتمام تمیز کردن دستهای مادرش، جوان همه رخت های باقیمانده را برای مادرش یواشکی شست.

    آن شب، مادر و پسر مدت زمان طولانی گفتگو کردند. صبح روز بعد، جوان به دفتر رئیس شرکت رفت.

    رئیس متوجه اشکهای توی چشم های جوان شد، پرسید:

     آیا می توانید به من بگویید دیروز در خانه تان چه کاری انجام داده اید و چه چیزی یاد گرفتید؟   

    جوان پاسخ داد:  دستهای مادرم را تمیز کردم، و شستشوی همه باقیمانده رخت ها را نیز تمام کردم.   

    رئیس پرسید:  لطفاً احساس تان را به من بگویید.   

    جوان گفت:

    1)اکنون می دانم که قدردانی چیست. بدون مادرم، من موفق امروز وجود نداشت.

    2)از طریق با هم کار کردن و کمک به مادرم، فقط اینک می فهمم که چقدر سخت و دشوار است برای اینکه یک چیزی انجام شود.

    3)به نتیجه رسیده ام که اهمیت و ارزش روابط خانوادگی را درک کنم. رئیس شرکت گفت:  این چیزیست که دنبالش می گشتم که مدیرم شود.   

    می خواهم کسی را به کار بگیرم که بتواند قدر کمک دیگران را بداند، کسی که زحمات دیگران را برای انجام کارها بفهمد، و کسی که پول را بعنوان تنها هدفش در زندگی قرار ندهد. شما استخدام شدید. بعدها، این شخص جوان خیلی سخت کار می کرد، و احترام زیردستانش را بدست آورد

     


  • 02/04/11--12:57: یک داستان زیبا ... (chan 2802446)
  • سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می شد.
    ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!.
    یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید.
    ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی شود.
    اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید
    صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست !
    ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند !
    قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم ؟! سخن هر دو را شنیدم :
    یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند !
    وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد …!

     

    "پائولو کوئیلو"